شب آخر دوان دوان رفتم
تا به بینم به آخرین بارش،
نرم نرمک زدم بدر انگشت
کردم از خواب ژرف بیدارش
شب مهتابی غم انگیزی
ماه آهسته در چمیدن بود
اندکی سرد و اندکی دلکش
باد پائیز در وزیدن بود
آمد آسیمه سر برون ز اتاق
لرز لرزان و مست و برهنه پا
گفت با ناله وار آوایی :
- راستی رای رفتنست تو را؟ >
مانده عریان برون ز جامهء خواب
آن بر و بازوان و دوش سپید
اندر آغوش ماهتاب خزان
از دم باد سرد میلرزید
اشک گردنده حلقه بسته بچشم.
شرم بر گونه های سوزانش.
تنگ در گردنم حمایل کرد
ناگهان بازوان عریانش .
لحظه ای دلبرانه ماند خموش
نگه خویش بر نگاهم بست ،
آه ! دیدم که آن نگه میگفت :
رشته وصل ما گسست ، گسست ! >
گفتمش : نازنین خدا حافظ > ! >
لیک او خیره ماند و هیچ نگفت .
موجی از گیسوان خود بگشود
وندر آن ، شوق و درد را بنهفت .
چهره ای روی چهره ای افتاد
طپش هر دو دل فزونتر شد
بازوانی فشرد و کرد رها
اشکی افتاد و گونه ای تر شد ..
اسلامی ندوشن
ما را در سایت حرف دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43